عـــــامه‌ـپسند

42

یکشنبه 15 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 21:17

امروز گوسفندی را برای من قربانی کردند. چقدر زجر کشیدم. درد گوسفند را تا اعماق وجودم احساس می‌کردم. هنگامی که خون از گردنش فوران می‌کرد، گویی که این خون من است که بر زمین می‌ریزد. می‌دیدم که حیوان زبان‌بسته برای حیات خود تلاش می‌کند. دست‌و پا می‌زند، می‌خواهد ضجّه کند، از دنیا و همه چیز استمداد کند، و از زیر کارد براق بگریزد. اما افسوس! که مظلوم است و اسیر و دست‌و پا بسته است. و زیر پنجه‌های توانای دو جوان بر خاک افتاده، و قدرت هیچ کاری را ندارد.


کتاب رقصی چنان میانه‌ی میدانم آرزوست نوشته‌ی شهید دکتر مصطفی چمران


Subscribe in Google Reader